![]() |
![]() |
|
| فوکوس های عجیب غریب یه تازه کار |
|
یار با من چون سر یاری نداشت ذرهای در دل وفاداری نداشت عاشقان بسیار دیدم در جهان هیچکس، کس را بدین خواری نداشت جان به ترک دل بگفت از بیم هجر طاقت چندین جگرخواری نداشت تا پدید آمد شراب عشق تو هیچ عاشق، برگ هشیاری نداشت دل ز بیصبری همی زد لاف عشق گفت دارم صبر، پنداری نداشت بار وصلش در جهان نگشاد کس کاندرو در هجر سرباری نداشت درد چشم من فزون شد بهر آنک توتیای از صبر پنداری نداشت <<انوری>> |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 2:37 قبل از ظهر توسط هومن |
|
|
پیش آتشکده عشق تو، دل شیشه گر است دل خود بر دل چون شیشه من خاره مکن هر دمی هجر ستمکار تو دم می دهدم هر دمم، دم ده، بی باک ستمکاره مکن تن، پر بند چو گهواره و دل چون طفل است در کنارش کش و وابسته گهواره مکن <<مولوی>> |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط هومن |
|
|
سلام؛ دیروز روز پرستار بود، من و سه تا از عکاسها، توی بیمارستان امام خمینی گشت کوتاهی داشتیم، تو بخش سی سی یو، این کوچولوی دوماهه به خاطر ناراحتیه قلبی بستری بود؛ همیشه برای من جای سئواله که یه زوج چطور و بر اساس چه تواناییهای مالی و روحی و دور اندیشانه ای تصمیم به لذت بردن از حس مالکانه پدر یا مادر شدن می گیرند؟! هر کدوم از ما مخاطراتی توی زندگیهامون داریم که چالشهای این مخاطرات ممکنه سالها گریبانگیرمون باشه؛ به شخصه وقتی تو زندگیه خصوصی و روحیات وخود آگاه و نا خودآگاه خودم غور می کنم از اینکه خودمم مسئول نفس کشیدن کسی تو این دنیای عجیب و غریب باشم دچار کابوسی در بیداری می شم. بیاید کمی دور اندیشانه تر به لذت پدر و مادر شدن فکر کنیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط هومن |
|
|
روز باران است ما جو می کنیم بر امید وصل دستی می زنیم ابرها آبستن از دریای عشق ما ز ابر عشق هم آبستنیم تو مگو مطرب نیم دستی بزن تو بیا ما خود تو را مطرب کنیم روشن است آن خانه گویی آن کسیت ما غلام خانه های روشنیم ما حجاب آب حیوان خودیم بر سر آن آب ما چون روغنیم. <<مولوی>>
امروز شنبه بود، هم روز اول هفته هم روزی که اون رو با هومنیت دیگه ای شروع کردم! هم روزی که بعد از ماهها بارون دلاشوبی بارید. این خانمها هم که از اعضای گروه کر سالمندان هستن، تصنیف زیبای <<بردی از یادم با یادت شادم>> رو تو مراسمی که صبح رفتم، خوندن و اجراشون اسباب طیب خاطر بود. امروز شنبه قشنگی بود، شاید چون دارم عاشق می شم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط هومن |
|
|
امروز نشست خبریه اسقف ارمنیهای ایران در کلیسای خیابون کریمخان راجع به نود و سومین سالگرد کشتار ارمنیها که۲۴آوریله برگزار شد. همیشه این همه آدم تو دنیا کشته می شه، و همه جا از قتل ها و خشونتها یی که رخ داده صحبت به میون میاد، جالبه که اثبات کشته شدن یک و نیم میلیون ارمنی، در ارمنستان غربی، بعد از نود و سه سال هنوز در مناقشه و اما و اگر مونده! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط هومن |
|
|
سلام؛
این عکس فقط یه عکسه اگه چیز خاصی هم توش باشه شما باید ببینیدش! این بنده های خدا نوره پروژکتورهای سالن تو چشمشون می خورد واسه همین این کاغذا رو جلو چشمشون گرفته بودن.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط هومن |
|
|
دلم میخواد بعد از مدتها که اومدم، مطلبی راجع به انتخابات بنویسم، اما نمی چرخه! در نمیاد! شکل نمی گیره! فقط اینکه خیلی خوب می شد بفهمم حقیقت چیه و خیر و شر کجاهاس! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط هومن |
|
|
سلام؛ تنها یک بار، او را دیدم ـ در یک عصر بهاری ـ ، ـ خانه هنرمندان ـ در بزرگداشتی که آقای دهباشی عزیز برای ایشون برگزارکرده بودن؛ قبل از اون حتی اسمشون روهم نشنیده بودم. همیشه از خودم می پرسم: با تجربه ای قریب به سه سال،آن هم تجربی نه آکادمیک، در این وانفسایی که خیلیها قادر به خرید یه دوربین درست و درمون هستن، آیا نام عکاس رو یدک کشیدن زیبنده من هست یا نه؟ خیلی شنیدم و می شنوم که کارکشته های عالم عکاسی می گن: این روزا هر کی از مادرش قهر میکنه، میاد و عکاس می شه! البته من با مادرم قهر نکردم!! اما یادم میاد که حتی بعضی از دوستان مطبوعاتی که دست کم، واحد عکاسی رو در دانشگاه گذرونده بودن بهم میگفتن که اصلا منطقی نیست که با نداشتن هیچ ادراکی ازعکاسی آنالوگ و کار کردن با دوربینهای میکانیکی و نداشتن هیچ تجربه ای از حس عجیب و هیجان آور تاریکخونه و ظهور، وارد این کارزار بشی. به خیلی دلیلها نتونستم و نشد که آکادمیک عکاسی رویاد بگیرم و می خوام به همه دوستان جوانی که عکاس شدنشون در مطبوعات و گرایشهای دیگه عکاسی، روندی مثل من داشته، بگم بیاید زندگیه کاریه استاد فریدنی رو بخونیم و یاد بگیریم که اگه از سختیهای کارمون می نالیم کسانی بودند و هستند که ما یک تار موی آنها هم نمی شیم. روان استاد نیکول فریدنی شاد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط هومن |
|
|
می شنوم می شنوم در این زمستان، تنها عریانی باغها نجیب نیست، که صدای تو مانند عریانیٍ پاکٍ یک محراب مرا در خود فرو کشانده و می نوازد. <هومن> |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط هومن |
|
|
این روزا، روزای سرد و افسرده ای شده، از زور افسردگی ای که نمی دونم که چه نیرویی ممکنه از دلم بیرونش کنه شبها چیزی حدود ۱۲ساعت می خوابم؛ چند و چون و چرایش بماند اما کاش وسط این بالرینها بودم، می رقصیدم و تموم انرژیه خدا پرستانه ام رو بیرون میریختم. خبری هم از عدم پوشش مناسب، مختلط بودن مرد با زن، مناسبتهای مذهبیه عزا و اتهامات زندقه بودن و بی دین بودن هم نبود؛ مخلص امام حسین هم هستم. (متاسفانه اسم عکاسٍ این عکس رو نتونستم بفهمم)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط هومن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قدم زدن تو یه جلگه سبز و عکاسی با یه لنز واید8/2 رو خیلی وقتها تو خوابهام می بینم
|
| پیوندهای روزانه |
|
تحفه درویش آقای عکاس اندیشه نو دست پخت ژورنالیست ایرانی سیاه مشق گلابتون زرین قلم هیجده سال یک رنگی! استاد همیشگیه آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عکاسی ادبیات خودمونی |
|
RSS
|